من نشاني از تو ندارم، اما نشاني ام را براي تو مي نويسم : در عصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار ! خيابان غربت را پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو کلبه ي غريبي ام را پيدا کن ، کنار بيد مجنون خزان زده !كنار آن سپيدار بلند... کنار مرداب آرزوهاي رنگي ام. ! در کلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را کنار بزن ! مرا خواهي ديد.. با بغضي کويري که غرق عصاره ي انتظار پشت ديوار دردهايم نشسته ام...
سلام دوستان خوب من.حال و احوالتون چطوره؟ رضا هستم سال آخر رشته حقوق. و البته از برو بچه های حقوق دعوت به همکاری دارم دوستتون دارم 09138482488
ميخواهم بنويسم...اما از چي؟ از کي؟ و براي چي؟... وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست... اما براي شنيدن چه کلامي؟... مي خواهم بنويسم... از تو.. از اين جور آمدن و قصد رفتن کردنت.. مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد... چه کردي با من؟... چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟... غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم... آخر تو تنها اميدم بودي تنها دعاي شبانه ام