انجمن شاعران عاشق
بانو ، در قلبم تكاپو نكن كه درد مي كشم...
 
نوشته شده در تاريخ توسط reza |



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم ، که داغ بوسه پر حسرت ترا

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم مگو ، مگو ، که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم که گم شوم چو یک قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت بتلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
 

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیرتکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟
برخی از دانش آموزان گفتند : با بخشیدن، عشقشان را معنا می کنند. برخی "دادن گل و هدیه" و "حرف های دلنشین" را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند "با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی" را راه بیان عشق می دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد:


یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند.
یک ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود !
رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریادزنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت.
بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید... ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد.
راوی اما پرسید : آیا می دانید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟
بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است!
راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که "عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود."

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند و او قبل از اینکه حرکتی از همسرش سر بزند به اینکار اقدام کرد. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش پیشمرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
 

کسي را که دوست داري آزادش بگذار ،ا

گر قسمت تو باشد برمي گردد

وگرنه بدان که از اول مال تو نبوده است. 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
نگاره: ‏‎<3 LIKE & Share <3

www.nikyar.com‎‏
نوشته شده در تاريخ توسط reza |
و سکوت تو...

جواب همه مسآله هاست...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
خداوند...

دستم به دامنت...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
 

يک شبي مجنون نمازش را شکست

بي وضو در کوچه ليلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده اي زد بر لب درگاه او

پر زليلا شد دل پر آه او

گفت يا رب از چه خوارم کرده اي

بر صليب عشق دارم کرده اي

جام ليلا را به دستم داده اي

وندر اين بازي شکستم داده اي

نشتر عشقش به جانم مي زني

دردم از ليلاست آنم مي زني

خسته ام زين عشق، دل خونم مکن

من که مجنونم تو مجنونم مکن

مرد اين بازيچه ديگر نيستم

اين تو و ليلاي تو ... من نيستم

گفت: اي ديوانه ليلايت منم

در رگ پيدا و پنهانت منم

سال ها با جور ليلا ساختي

من کنارت بودم و نشناختي

عشق ليلا در دلت انداختم

صد قمار عشق يک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد

گفتم عاقل مي شوي اما نشد

سوختم در حسرت يک يا ربت

غير ليلا برنيامد از لبت

روز و شب او را صدا کردي ولي

ديدم امشب با مني گفتم بلي

مطمئن بودم به من سرميزني

در حريم خانه ام در ميزني

حال اين ليلا که خوارت کرده بود

درس عشقش بيقرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو ليلا کشته در راهت کنم.

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
 

خوش خیال کاغذی

دستمال کاغذی به اشک گفت:
قطره قطره‌ات طلاست
یک کم از طلای خود حراج می‌کنی؟
عاشقم.. با من ازدواج می‌کنی؟

اشک گفت: ازدواج اشک و دستمال کاغذی!؟
تو چقدر ساده‌ای خوش خیال کاغذی!
توی ازدواج ما، تو مچاله می‌شوی
چرک می‌شوی و تکه‌ای زباله می‌شوی
پس برو و بی‌خیال باش
عاشقی کجاست؟ تو فقط دستمال باش!

دستمال کاغذی، دلش شکست
گوشه‌ای کنار جعبه‌اش نشست
گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد
در تن سفید و نازکش دوید خون درد

آخرش، دستمال کاغذی مچاله شد
مثل تکه‌ای زباله شد
او ولی شبیه دیگران نشد
چرک و زشت مثل این و آن نشد

رفت اگرچه توی سطل آشغال
پاک بود و عاشق و زلال
او با تمام دستمال‌های کاغذی فرق داشت
چون که در میان قلب خود دانه‌های اشک کاشت.

عرفان نظرآهاری

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
 

خواب دیدم

در خواب گریه می کردم.خواب دیدم که تو مرده ای بیدار شدم و اشک از گونه هایم جاری شد.

در خواب گریه می کردم.خوا دیدم که تو از من جدا شده ای.بیدار شدم و مدتی دراز به تلخی گریه کردم.

در خواب گریه می کردم. خواب دیدم که تو هنوز دوستم می داری بیدار شدم و باز سیل اشک از چشمانم فرو ریخت.

هر شب تو را به خواب می بینم که به مهربانی لبخند می زنی و من لرزان لرزان به پاهای عزیزت می اندازم.تو به حالت غمناک به من می نگری سر زیبای خود را تکان می دهی و مروارید تر اشک از چشمت فرو می ریزد.

آنگاه آهسته کلمه ای به من می گویی و دسته ای از گلهای سپید به من می دهی اما چون بیدار می شوم از دسته گل اثری نیست و آن کلمه را نیز فراموش از یاد برده ام.

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
شب یلدا همیشه جاودانی است

زمستان را بهارزندگانی است

شب یلدا شب فر و کیان است

نشان ازسنت ایرانیان است
 
یلدا مبارک
نوشته شده در تاريخ توسط reza |
 چی بگم بهت ...
نوشته شده در تاريخ توسط reza |
در دایره قسمت

ما نقطه پرگاریم ...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
دلت مث ۱ گنجیشکه

ای آدم خوبه من...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

هرچه كردم نشدم از تو جدا ، بدتر شد
گفته بودم بزنم قيد تو را ، بدتر شد
مثلا خواستم اين بار موقر باشم
و به جاي تو بگويم که شما، بدتر شد
آسمان وقت قرار من و تو ابري بود
تازه، با رفتن تو وضع هوا بدتر شد
چاره دارو و دوا نيست که حال بد من
بي تو با خوردن دارو و دوا بدتر شد
گفته بودي نزنم حرف دلم را به کسي
زده ام حرف دلم را به خدا، بدتر شد
روي فرش دل من جوهري از عشق تو ريخت
آمدم پاک کنم عشق تو را ، بدتر شد

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
نوشته شده در تاريخ توسط reza |
نوشته شده در تاريخ توسط reza |

كوله باري دارم **
غم عشقي بر دوش **
و نگاهي
و صدايي خاموش**
و سكوتي بيدار **
هان كه آيد از راه ؟**
غم نيلوفري باغ اقاقي ؟**
يا نسيم سحر از سوي شمال؟**
كوچه ام مهتابي است **
رنگ باران دارد **
ابرهايش تيره **
پلك بر هم شايد **

شب آرامش شهر **
كوچه ام بي تاب است **
سيب سرخي بر رخ **
سينه ام طوفاني است **
رنگ رخسار مرا گم كرده **
كوچه ام مهتابي است **
جوي آبش ، آبي است **
جلوي پا دري هر خانه **
گل يخ روييده **
حيف خيلي خسته ام **

وجودم همچو بيدي **
در ميان باد و طوفان سخت مي لرزد **
درونم سرد و  خاموش است**


كودكي بيش نبودم در پيش**
پي لالايي شب **
عشق را مي خواندم **
و ندانستم چيست**
واقعا عشق چه بود ؟**
جرعه آبي خالص؟**
تكه ناني بي سبوس **
دشمن آرامش ؟**
يا كه گلبرگي ملوس؟**

كوچه ام مهتابي است **
حيف زنجير به پايم بسته است**
دل من بد خسته است **
پلكهايم بسته است **


و نگاهي دارم **
كه به آرامش و تغيير جهان **
كه به انبوه بشر از سر ناداني و جهل **
و به آساني هجرت شقايق ، از دشت **
سخت مي انديشد **

كوچه ام مهتابي است **
حيف ديگر**
نفس خيز و پرش در من نيست **
چشم هايم بسته **
آسمان را ديدم **
ناله ام از سر بيداري مريم در روز **
نا له ام از سر بوييدن يك بوته بنفشه در دشت **
ناله از بانگ سحر ! **
از صداي يك خروس بي محل **
ناله از اينها نيست **
ناله از تنهايي است**

وخدا پشت و پناه **
همه عاشقها است **

كوچه ام مهتابي است **
رنگ باران دارد **
ديدگانم خيس است .**

ياد آن روز كه با او **
به ته كوچه دوان مي رفتيم **
ياد آن روز كه باهم **
سوي استيفاي درد **
از فراسوي جهان مي رفتيم **
ياد مريم هاي كوچه **
ياد آن بيد تناور **
ياد درد**
آن روزها چه خوب **
آن روزهاي سپيد **
آن روزهاي فرا**
هرچه گويم بس نيست **
آن روزها زيبا بود **
ياد دارم هر دم**
سيب سرخي راكه **
گاز مي زد با پوست **
گاز ديگر از من **
گاز ديگر از او**
روزگاري خوش بود **
آرزوها زنده **
و ستونهاي اميد **
محكم و پا  برجا**
بعد از آن روز دگر **
اشك از بام دلم پاك نشد **
و نگاهم حتي **

يك نفس بي هوش آرام نشد**
و سكوتم پر شد **
و صدايم خالي **
گويي ، در دلم زلزله اي آمده بود **
كه فقط لرزش آن **
به ستونهاي اميدم جان داد **
و سپس آنها را **
بي صدا در هم كوفت **
«آرزو تا كي؟**
اميد به چه ؟»**
اينها ورد زبانم شده بود **

نا گهان خود را **
در سياهچالي ديدم **

مملو از سنگ بلور**

خالي از دل **
عاطفه در آن نبود**
نور آنجا ، هرگز **
آسماني ،گشتم **
كه فقط ابر در آن پيدا بود **
و زمين دور **
و به ژرفاي وجود **
و به حس بودن **
و به نامش سوگند ( كه دگر بود و نبود )**
كوچه مهتابي بود **
و اقاقي پيدا **

كوچه ام مهتابي است **
كوچه ام دل دارد **
درد آغوش مرا مي فهمد **
وقت زيباي غروب **
اشك را مي بيند **
زير اين ابر كبود **
كوچه رويا دارد !**
و زمان مي گذرد **
و نشان آنكه سحر **
عطر ياسي ، آن را **
به بهشتي شيرين **
به نگاهي غمگين **
به وجودي حسرت **
شكل داده هر روز **
آه ، فردا چه شود ؟**

كوچه ام مهتابي است ***
پاسي گذشته از شب**
بوي نم كوچه را برداشته**
و صداي ناله من **
«باز آواز چكاوك **
باز آهنگ پرستو **
باز آمد وقت كوچ»**

باز مي خوانم ز باران **
باز مي خوانم ز گريه **
باز از تنهايي خود **
كوچه تنها ست**
باد مي آيد . . .**

ساعتي مانده به باران***
كوچه از تنهايي حراسان**
پر ز فكر وقت باران **

 
باز روزي !**
باز باران **
باز اشك آسمانها**
باز ياد باغبانها **
باز كوچه ، سرد و خسته***
باز ، بوي مست باران **
باز ، تنهايي و گريه **
باز هجرت ، باز حيران**
باز فرياد از زمين **
از خاك بي حاصل **
ولي شب ، باز مهتابي است ، كوچه **

ياد مولا***
ياد تنهايي و بيداد فراغ **
ياد چاه و ياد نخلستان داغ**
ياد مرد و ياد مردي **
ياد غربت ، ياد تنهايي و تنها ماندگي **
باز هجرت **
باز مرگ زندگي **

كوچه در دل مملو از ياد است و ياد ***
كوچه بي تاب است و مي گيرد سراغ **
شب دراز است و نگاه ماه يخ **
كوچه گريان است و مهتابش به ره** 

در ميان مزرعه بوي نسيم ***
در ميان باغچه بوي بهار **
در ميان رود بوي ماهي قرمز**
و در دشت ، بوي ياس**
در كنار بيد مجنون **
قد خميده ، دلشكسته**
سخت كوشيدم وليكن**
هيچ يك احساس درد من نبود **

كوچه يك چيز ديگر بود **
بوي نرگس مي داد **
بوي شب در دل روز **
كوچه  مهتابي بود **

يك بوته شقايق پر پر **
يك لحظه توهم در سر **
جاي تحقير گل و پروانه **
جاي نابودي شمع **
كوچه عريان ، خالي از شک**

مزه يك جرعه آب از رود كرخه**
يا شنا در عمق نيل **
آرزوي ساكنان كوچه است **
ساكنان كوچه من عاشقند !**

 


با سپيده شب رود***
مهتاب نيز از كوچه بيرون **
ماه زيبايي شب **
شب تمام است و سيه نابود **

روز ، مهتابي دگر در كار نيست ***
روز كوچه غرق نور است **
روز كوچه آفتابي است**

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
امروز جای بوسه ام
بر روی گونه ات
خالی بود

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

تنها دليل زندگي

با يه غمي دوست دارم.

داغ دلم تازه ميشه . وقتي اسمتو ميارم

****************

 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
راست می گفتی، دلم نزدیکتراز آیینه است

روزها رفت و نگاه آخرت در سینه است

من نمی دانم چرا این روزها آشفته ام

قلب تو، یا جای من یا قسمت گنجینه است

در تمام مدت عشقم، نفهمیدی که من

عاشقت بودم، گواهم این دل پارینه است

من فقط فهمیده ام روز تولدهای تو

بهترین هدیه برایت، گوشه ی آیینه است

عاقبت معلوم شد، عشقی که می گویند نیست

این تماشا کردنت انگار جوری کینه است

هدیه ای را میفرستم، باز کن دورش نریز

صبر کن، این بار قلبم، آخرین نقدینه است...

 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

قاصدک آمده بود. وچه سرگردان بود. گفتم اورا : چه خبر آوردی ؟ ...هیچ نگفت.!گفتم

خبر از کوی نگارم داری؟...هیچ نگفت!.

 

گفتمش : خبر عهد و وفا....؟یا خبر وصل نگار؟ یا که از مرگ رقیب ...!؟.....اما نه !...

 

خبرمرگ رقیبم هرگز . جز من و او که رقیبی نیست!...او رقیب من و ، من عاشق او.

 

 برده از من دل و من هم باید ، بتوانم که دل از اوببرم.!...آه چه شد؟ چه شد ای قاصدک

 بیخبرم؟!

 

لب گشود و گفت این بار ....: آمدم تا خبری را ببرم! گفته آن یار که نزد تو بیایم و

بپرسم از تو ..."زندگی چیست؟عشق کجاست؟ و چقدر این عشق به حقیقت

نزدیک است؟ "

 

گفتمش پس بشنو آنچه که من میگویم.وببر آنرا نزد او بی کم و کاست. زندگی را

هر کس به طریقی بیند..

یکی از دل...یکی از عقل...یکی از احساس. دیگری با شعر آن یکی با پرواز..! گفته

اند :"حسی است از غربت مرغان مهاجر"....وچه زیبا گفتند.

 

عشق را هم چون حادثه ای می دانند...بهترین چیز را هم ، همه می دانند.!!. جای

 

دیگرگفتند:"زندگی سیبی است. گاز باید زد با پوست!"...اما نه!........به گمانم که

چنین گاز زدن بیرحمی است....اگر بعد از گاز ... نیمه کِرمی بینیم.!!! خنده دارد

اما ....آن زمان است که باید پرسید زندگی چیست ؟ عشق کجاست؟!.... شاید آن

کرم ، بهر روزی به درون آمده است. یا که از بیم صیاد ؛ گوشه سیب ، پناه آورده

است.! .

. تو به آن یار بگو : زندگی باران است. زندگی دریاست.........زندگی یاس

قشنگی است که دل می بوید.

 زندگی راز شگفتی است که جان می جوید.

...به خودم آمدم و دیدم قاصدک دیگر نیست! و نمیدانم از کی ، با خودم حرف

زدم.!! 

 

و صدافسوس که آخر نشنید از من :

 

 

"" زندگی انگوری است...دانه دانه باید خورد.! ""

 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

 

آخر این نشد

این نشد که من در پس گلدان گریه ها

هر شب نهال ناقص شعری را نشا کنم

و تو آنسوی ترانه ها

خواب لاله و افرا و ستاره ببینی

دیگر کاری به کار این خیابان بی نگاه و نشانه ندارم

می خواهم بروم آنسوی ثانیه ها

می خواهم به همان کوچه ی پاک پروانه برگردم

باران که ببارد

همان کوچه ی کوتاه بی کبوتر

کفاف تکامل تمام ترانه ها را می دهد

بی خبر نیستم ! گلم

می دانم که دیگر از آن یادگاری رنگ و رو رفته خبری نیست

می دانم که تنها خاطره ی خنجری

در خیال درخت خیابان مانده ست

اما نگاه کن ! بانو..

آن گل سرخ پرپر لای دفترم

هنوز به سرخی همان 3 شنبه ی دور دیدار است...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

وصال"

تو رفته اي

و من شدم به سان آن كبوتري

كه بال او شكسته است،

بدون تو

بدون تو چگونه زندگي كنم

كه بوده اي اميد من

تمام زندگاني ام

دوباره از خداي خود

تو را بخواهم اي صنم،

تو را تو را

كه قلب من

ميان دام زلف توست،

اميد آن نگاه توست،

اميد قلب كوچكم

نياز او وصال توست...

 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

اما خداوند

چیزی هست که در واژه نامه ام

عشق حقیقی شده.انگار تنها با این واژه

درگذر زمان جا می شوم.گاهی که تو را می خوانم

عشق می شوم...

الهی

امشبم ایمان می شوم و نیکوکار هم.

با تو خسران و زیان از زمان و زمانه ام

وعصر گذرم دور است.

خداوند

من زمان را و زمان مرا به آنچه حق من و او

از هم و بر هم است می خوانیم.

من و زمان با هم صادق و بر هم صبوریم.

کاستی کرده ام در زمان انسانیتم می دانم.

و مشق صبوریم این بار

نگارش راستی است.

خداوند

بر حق من چون همیشه صبور باش...

صبور باش....

سلام دوستان

آخرش کنده شد ریشه دانشگاه از سر کجل ما

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

نزديكتر از آيينه ها...

آفريدگار ؛

در ميان همه آفريدگانت ،از آسمان و زمين

و از به جان و بي جان تنها من،« انسان»

بار امانتي كه آسمان نتوانست كشيد راپذيرفتم،

و امانت به دوش خويش و خويش به دوش دنيا انداختم

و انگار باتمام تسلطت بر من، گمان تسلط بر دنيا،

مرا بند خويش ساخت و من، « انسان »

به تصور سلطه بر دنيا، وبه قصد افصار زدن بررورگار،

بر خويش بند و افسار، سلطه نهادم.

خداوند ؛

گمان سلطه ام بر دنيا و امانت خداوند،

مرا به ستم و ناداني مي خواند و من چه مي دانستم  خداوند؛

كه اين ستم و ناداني بر خويش مي كنم ،

تبر بر پاي خويش مي كوبم و نه دنيا.

و من « انسان »هنوز و هنوز در انديشه سلطه بر امانتي

كه از من نيست....

و هنوز گرم ستم بر روزگاري كه انگار... ،

اما اين ستم بر من است و هنوز نمي دانم. هنوز...

 

خداوند ؛ نزديكتر از...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

فقط اين نكته گويم و بس، دوستت دارم مادر. دوستت دارم ولي

مثل يك شاخه ي گل، مثل باران بهار، مثل اجساد بيابان گردان

مثل شب  مثل درخت، مثل سبزه تره وسط هفت سين سفره عيد

                  مثل ماهي سرخ توي اون تنگ بلور

بي تو،

بي تو دريا مرداب، بي تو ساحل مغموم

بي تو لحظات چه بيهوده چه پوچ

بي تو اين شهر چه زندان ملال انگيزي...

خاطره اي ويران بار، سيل غم ها به سرم مي گذرد.

غم بي صبري دل، غم حرفي كه به دل دارم و نتوانم گفت.

تو چه داني كه چه مي كشم از سرزنش دشمن و دوست.

كه چه ها مي شنوم، كه چه ها مي بينم...

اين قبا سوختگان در دلم بوته ي غم كاشتند.

عشق اين گوهر نايافته را شوخي انگاشتند.

دل تو، دل تو ساغر شفاف شراب،  مادر...

عشق تو، بركه ي سرشار زلال،  مادر...

بيشه چشم تو، منزلگه مقصود نگاه،  مادر...

بي تو من تنهايم، بي تو من ماهي بي دريايم

بي تو من ماهي بي دريايم   مادر ...

***

اين يكي واسه مادر خوبم :

دوستت دارم مادر، حقي كه خيلي آقايي...

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
می خوام بهتون بگم:

اگرچه ما بیکاریم

ولی ازون جوونای آینده داریم...

 

 

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
دردهای من نگفتنی است

دردهای من نهفتنی است

دردهای من اگرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

اما دردهای زمانه است...

(قیصر امین پور)

***********

و سكوت تو،

جواب همه ي مساله هاست...

********

بانو،

در قلبم تكاپو نكن كه درد مي كشم.

براي تو...؟!

نوشته شده در تاريخ توسط reza |

 

ميخواهم بنويسم..تصاوير متحرك ، ياهو ، زيباسازی وبلاگ ، بهاربيست             www.bahar-20.com.اما از چي؟ از کي؟ و براي چي؟...
وجود ملتهبم در انتظار گذشت لحظه هاست...
اما براي شنيدن چه کلامي؟...
مي خواهم بنويسم...
از تو..
از اين جور آمدن و قصد رفتن کردنت..
مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...
چه کردي با من؟...
چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...
غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...
آخر تو تنها اميدم بودي تنها دعاي شبانه ام

نوشته شده در تاريخ توسط reza |
بادبادک عزیز

تو آدمی ولی چقدر مثل بادبادکب

نخ تو  توی دست های من

ولی همیشه بی اجازه می روی

سراغ ابرهای پشمکی

سراغ آفتاب تازه میروی

تو همکلاسی پرنده ای

تو هم اتاقی ستاره ای

ورق ورق سبک جدا

شبیه یک کتاب پاره پاره ای

تو شکل قصدک

تو شکل باد

تو شکل رفتنی

و راستش کمی شبیه من

شبیه این دل منی

تو با پرنده ها

 تو با تمام بالهای این دربه در

چه زود جفت وجور می شوی

تو بی هوا تو بی خبر

تو دور دور دور می شوی

آهای بادبادک عزیز!

بیا!چقدر دیرکرده ای؟

بیا بیا فقط بگو

کجای آسمان

دوباره گیر کرده ای؟

 

اسلایدر