«شتر در خواب بيند پنبه دانه
گهي لف لف خورد گه دانه دانه...» والخ.
سلام!سلام بر گل ها و ستاره ها.درود بر بچه ها.
سلام بر درختان كه از شاخه خود به من مداد هديه مي دهند.
وسلام بر درياها كه مركب مي شنود تا من انشا بنويسم.
بر هركس واضح و مبرهن است كه تحصيل علم خوب است.
خيلي مفيد است.از قديم رسم بوده است
آت افرادي كه يرشان به تنشان مي ارزيده و پول داشته اند
درس بخئانند و غصه خرج تحصيل تداشته باشند.
البته اينجانب افراد بسياري را ديده ام
و از قول خيلي از آدم هاي حسابي و پولدار شنيده ام
كه اي كاش اين همه وقتشان را پشت ميز پوسيده سواد آموزي
تلف نمي كردند و زودتر
به شغل شريف دلالي و كار در بازار آزاد روي مي آوردند.
من حالا در يكي از سالهاي آخر دبيرستان درس مي خوانم.
(البته الان ترم 6 رشته حقوق هستم اشتباه نشه...).
چون از حساب و كتاب سر در نمي آورم
تا اينجا هم به سختي قبول شده ام.
ازخدا پنهان نيست از شما چه پنهان،
كه تا حالا نيز به كمك بند «پ»،«تك ماده» و امكانات«نظام جامع...»
كه آدم را به طرف كسب ندرك هل مي دهند
پله هاي سست پيشرفت را دوتا يكي كرده ام.
مادر جانم مي گوييد:«من بچه ام را خوب مي شناسم.طفلك،
اصلا سياست نداره.ساده است.به هركس كه ميرسه، ميگه
از بند «پ» استفاده كرده...»
اما من از اين خوشحال هستم كه درس سياست نداريم
وگرنه به استناد حرف كارشناسانه مادرم،
از آن هم مي افتادم.
البته اين را هم اعتراف ميكنم كه اگر يك وقت از راه هاي قانوني
و مردانه قبولم نكردند
تقلب مي تواند مرا به خر مراد سوار كند.
اگر قبول نداريد به كشفيات اسناد و روش هاي تقلب بنده
واقع در دفتر مديريت آموزشگاه مراجعه نماييد.
راستي تعطيلات تابستان گذشته خيلي خوش گذشت.
ما توي كوچه هفت تا بچه بوديم
تحت تاثير فيلم «هفت سامورايي» تصميم گرفتيم كله ها را از ته بتراشيم و
گروه«هفت كچلان» را به طور غير رسمي تشكيل دهيم.
ما شب و روز در كوچه ها ولگردي مي كرديم.
به آنهايي كه زورمان نمي رسيد احترام مي گذاشتيم
و به آنهايي كه زورمان مي چربيد،كتك مي زديم و آزار مي رسانديم.
اصلا كوچه مهد فرهنگ است.
به قول ر. غول، يكي از بچه هاي محل،كوچه درس زندگي مي دهد.
شنيده ام كه يك آدم با ذوق براي «كوچه» كتاب نوشته است.
دستشدرد نكند كه فرهنگ كهنسال كوچه رامع رفي
و از آن دفاع كرده است.
البته من هنوزآنرا نخوانده ام و شايد هم اصلا نرسم كه بخوانم
چون كتاب هاي درسي و كنكور تمام نيرو ، حوصله و وقتم را گرفته است
(بچه هاي كوچه اثر مجيد مجيدي).
يعني آن وقت كه در كوچه هستم تمركز ندارم و از اوقات فراغت پيش آمده
نمي تونم حداكثر لذت را ببرم.
البته ما به خوبي مي دانستيم شريف فراغت
يعني چه و چطور بايد حقش را ادا كرد.
از نظر بچه هاي كوچه فراغت يعني در نه ماه تحصيلي
كلي تعطيلات داشته باشيم و بقيه را به بازي بگذرانيم.
سه ماه تعطيلي را هم به تحصيل و كسب انواع مدارك آموزشگاهي
زبان،كامپيوتر و ورزش سرسري بگذرانيم، بعني همانهايي كه
در جزوه هاي درسي مكتبخانه به شيوه اي خشك و تكراري معرفي شده اند
و يا اصولا جايي ندارند.
آخر چرا بايد اين همه اطلاعات سوخته و نسوخته را درون ان ريخته و تل انبار كرد؟
به هر حال،اميدوارم نويسنده«كوچه»از من نرنجيده باشد كه هنوز كتابش را نخوانده ام.
چون كتابش خوب كتابي است.
كمي هم از كنكور بگويم...
اما كنكور...
از جمله سخت ترين كارهاست.راستي من هم كنكور دارم.
ولي اصلا وقت ندارم.پول هم ندارم.
ديروز در كوچه اطلاعيه اي به دستم رسيد.
به اكراه مطالعه كردم و خوشحال شدم.گويا فرشته اي آمده بود.
يك آقايخوش برخورد جلو آمد و مارا آدم حساب كرد و گفت:
«سلام آقا بفرماييد.»
من خيلي ذوق كردم.در اطلاعيه نوشته بود:
«سيزده ميليو ريال وام براي كنكور، با تصحيلات ويژه تضميني.شهريه پس از قبولي...»
آه كه چقدر خوب بود.حتي بابايم هم مرا اين طور تحويل نمي گرفت.
وقتي با زبان ادبي مي گفتم:
« بابا كنكور، كمي پول...»
مي گفت : « چشمت كور ، كجاست پول...؟»
مي گفتم: « دندم نرم، اما بابا كاري نكن بشيم رو در رو؟»
مي گفت : « برو گم شو ، بچه پررو...»
در آخر ببخشيد كه شما دانش آموزان عزيز را ناراحت كردم.
چون الان من كمي نگران كنكور هستم.حالا كه مدرك مهم است
و پدرم پول ندارد، بايد روي پاهاي خودم بايستم.
من مي خواهم كاغذ پاره اي داشته باشم لكن ملال اينجانب از درس اقتصاد
خود اقتصاد است كه چرخش براي ما نمي چرخد.
بچه ها! دعايي مي كنم همه آمين بگوييد:
«اي خداي كنكوري هاي نا اميد!
چزا اين همه سختي را مسلسل و نه تك تك آفريدي.
از هر مانعي عبور مي كنيم مانع ديگري پيش پايمان سبز مي شود.
خدايا ! اگر دخت بودم مي نشتم خانه.
غم نان كه نداشتم.بالاخره خودت مي زدي پس كله يك نفر
و مي آمد مرا مي گرفت.
از شدت بيكاري دايم مي رفتم كلاس زبان، نقاشي،
فال قهوه، نمد مالي نمي دانم
هزار هنر از هر انگشتم مي چكيد.
آنوقت در كنكور هم بيش از 60درصد قبولي مي داديم.
(قسمت اصلي دعايم اينجاست):
خدايا ! فردا روزي كه جواب كنكور را مي دهند،
نتيجه آزمونم به دست چپم مَرساد.
و خدا در كنكور همه پسرها را قبول كناد.
و طوري شود كه من هم رساله اي در وصف حالات كوچه نويساد ! »
اين بود انشا من در مورد كنكور.
پايان!